|
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد گم شدم در قدم دوری چشمان بهار بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
دستم به دامانت نرو آتش نزن بر دامان من جانم به قربانت بیا امشب بمان مهمان من سر در گریبانم نرو مشتاق و حیرانم نرو یارا پریشانم نرو بر هم نزن سامان من یک روز می آیی که من دل کنده ام از جان و تن می جوایم از پیرهن کو یوسف کنعان من ای نازنین بی وفا دیر آمدی حالا چرا؟ دیگر نمی یابی مرا جانا رها کن جان من دیروز و امروزم ببین حالا شب و روزم ببین چون شعله می سوزم ببین کو ابر من باران من؟
ÏIw نو مبارک.
k{ ´¬ HnILš ¼U ÂTwH¼i ¶ ¾¨ º»H
گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابی؟ گفتی که منم با تو ولیکن تو نقابی فریاد کشیدم تو کجایی؟ گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی هر منزل این راه بیابان هلاک است هر چشمه سرابیست که بر سینه خاک است در سایه هر ظن اگر گل به زمین است نقش تن ماریست که در خواب کمین است در هر قدمت خاک هر شاخه سر راه در هر نفس آزاد هر سایه صد باز گفتم که عطش می کشدم در تب صحرا گفتی که مجوی آب و عطش باش سراپا گفتم که نشانم ده اگر چشمه ای آنجاست گفتی چو شدی تشنه ترین قدر تو دریاست گفتم که در این راه کو نقطه آغاز؟ گفتی که تویی تو خود پاسخ این راز.
|
About
Home
|